محمد مهرسام جانمحمد مهرسام جان، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره

یه دنیای جدید و زیباتر با تو

این روزهای مــــــــا

1392/3/6 15:06
نویسنده : سحر
197 بازدید
اشتراک گذاری

 سلام ما اومدیم بعد از این همه تأخیر . من دارم هفته‌ی ٣٠ بارداریو می‌گذرونم.هفته ی پیش وقت چکاپ ماهانه بود. خدا رو شکر همه چیز نرمال بود و دکتر گفت ورم ندارم و از این به بعد باید دو هفته یک‌بار برم  و وزنم هم ٥٦ شده بود .وقتی از دکتر تاریخ زایمان رو پرسیدم برام وقت زایمان طبیعی رو ١٠ مرداد و سزارین رو هم یک هفته زودتر گفت . قلبوقتی هم داشت صدای قلبت رو میذاشت که بشنوم تند تند تکون میخوردی طوری که دکتر گفت چه پسر وروجکی دارینیشخند

پسر قشنگم،  این روزها خیلی با حرکاتت عشق می‌کنم. مخصوصاً زمانی که پاهای کوچولوت رو محکم می‌زنی. کف پاهای نازت رو زیر دستم احساس می‌کنم ودلم برات ضعف می‌ره. همچنان برای بابا حسابی دلبری می‌کنی. دیشب بابا داشت باهات درباره اسمت مشورت میکرد که چند تا ضربه‌ی محکم زدی و بابا هم تونست پات رو احساس کنه فکر کنم دوست داری مرتب باهات صحبت کنیم اخه این روزها وقتی دارم واست کتاب شازده کوچولو رو میخونم کلی تو دل مامانی تکون میخوری و فک کنم این داستان رو هم خیلی دوست داری

توی این مدتی که تاخیر داشتیم یه مسافرت ١ روزه رفتیم پیش مامان بابا که خیلی دلم تنگشون شده بودم و چون داریم به زمان اومدن فسقلیمون نزدیک میشیم و دیگه مسافرت نمیشه رفت پس حسابی لازم بود تا دیگه نینی به دنیا بیادو بعد به امید خدا باهم بریم . توی این ١ روز کلی کار انجام دادیم هم با مامان رفتیم یکم خرید کردیم واسه نی نی هم کاشی و سرامیک واسه خونشون انتخاب کردیم و دایی و عمه و سوگند کوچولو نازمم اومدن پیشمون و کلی با سوگند بازی کردم و شب هم به مناسبت روز پدر با بابا بزرگ و عزیز و مامانی و بابایی و دایی جمال و عمه سمیه و سوگند و بابا خونه بابایی جمع بودیم بابا هم از اون مدل شیرینیی که من خیلی دوست دارم گرفته بود منم بیخیال کالری بالاش شدم و خوردممژه فردا صبحم رفتیم خونه دایی و اونجام کله پاچه خوردیم با اینکه من علاقه زیادی ندارم اما کلی بهم  مزه کرد فک کنم اگه چند روز بیشتر میموندم من یه ٣ یا٤ کیلویی اضافه میکردمنیشخند

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)